دلش گرفته از این خاک و کوچ می خواهد غریب و خسته دنیا سر سفر دارد
ز چشم های زمینگیرش آسمان دور است کجا نشسته و فکر کجا به سر دارد
پرنده ای که دلش را به آسمان داده ست ز چشم های ترش آسمان خبر دارد
یکی شبیه خودش را به خواب می بیند که فکر پر زدن، اندیشه گذر دارد
ز خواب می پرد و می پرد به صد امید خیال کرده که یک عمر همسفر دارد
شبیه من به زمین خورده، خسته می پوسد پرنده ای که فراموش کرده پر دارد
شاید........


پرده را از روی ماه خویش بالا می زند غمزه را سر می دهد غم از دل و جان می رود
بلبل اندر شاخسار گل هویدا می شود زاغ با صد شرمساری از گلستان می رود
محفل از نور رخ او نورباران می شود هرچه غیر از ذکر یار از یاد رندان می رود
وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد روز وصلش می رسد ایام هجران می رود
به صدای قلبم گوش کن دیگر نای صدا کردن ندارد به حرفهابت وقتی فکر میکنم مرا به دنیایی پنهان تو میبرد .
دیگر از نامردمیها خسته ام و زیر سکوت قلبهای آهنی میشکنم .
امشب میخواهم به یاد قشنگ تو شاد باشم،شاید که بیایی
به خدای پروانه ها سوگند دلم را برای با طراوت ماندن نذر کرده ام و سبز بودن را از خدا می خواهم.
میدانم که نگاهت پاکتر از آب و آیینه است .
به قناریها که عاشقانه می خوانند سپرده ام موسیقی انتظار سر دهند.
او می آید
با بنده هات چی میکنی ؟
واسه جهنمت یه جای خالی بذار واسه من ، کم کم دارم بارمو میبندم ، تا آخر سفر چیزی نمونده ، بوشو حس می کنم ، گناه همه وجودم رو گرفته ، خیلی وقته ننشستم باهات یه گپی بزنم ، یه اشکی بریزم ... یه دلی صاف کنم ، بنده هات خیلی اذیتم می کنند ،
بی وفایی ... دروغ ... گناه ... نامردی ... بی مرامی ... بی وجدانی ... ، دنیا رو پر کرده ،
کجاییییییییییییییییی ؟؟؟ کجا ؟ ...
