تبليغاتX
راز دل مهتاب

پرنده ای که فراموش کرده پر دارد   دلی  عجیب پریشان و در به در دارد

 دلش گرفته از این خاک و کوچ می خواهد    غریب و خسته دنیا سر سفر دارد

 ز چشم های زمینگیرش آسمان دور است    کجا نشسته و فکر کجا به سر دارد

 پرنده ای که دلش را به آسمان داده ست    ز چشم های ترش آسمان خبر دارد

 یکی شبیه خودش را به خواب می بیند    که فکر پر زدن، اندیشه گذر دارد

 ز خواب می پرد و می پرد به صد امید    خیال کرده که یک عمر همسفر دارد

 شبیه من به زمین خورده، خسته می پوسد    پرنده ای که فراموش کرده پر دارد

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:47 | لینک  | 

شاید این جمعه بیایید

شاید........

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 19:56 | لینک 

خوابی دیدم ...
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم.
بر پهنه اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.
یکی متعلق به من دیگری متعلق به خدا.
وقتی اخرین صحنه در مقابلم برق زد.
به پشت سر و به جای پا های روی شن نگاه کردم.
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام.
فقط یک جفت پا روی شن بوده است.
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و
غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.
این واقعا برایم ناراحت کننده بود و
درباره اش از خدا سوال کردم:
خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم
در تمام راه با من خواهی بود.
ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام
فقط یک جفت جای پا وجود داشت.
نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر
به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟
خدا پاسخ داد: بنده بسیار عزیزم
من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.
((اگر در ازمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی
زمانی بود که تو را در اغوشم حمل می کردم))
 
 
 
نرگس
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 13:17 | لینک  | 

غم مخور ایام هجران رو به پایان می رود این خماری از سر ما می گساران می رود

 پرده را از روی ماه خویش بالا می زند غمزه را سر می دهد غم از دل و جان می رود

 بلبل اندر شاخسار گل هویدا می شود زاغ با صد شرمساری از گلستان می رود

 محفل از نور رخ او نورباران می شود هرچه غیر از ذکر یار از یاد رندان می رود

 

 وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد روز وصلش می رسد ایام هجران می رود

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:22 | لینک  | 

به صدای قلبم گوش کن دیگر نای صدا کردن ندارد به حرفهابت وقتی فکر میکنم مرا به دنیایی پنهان تو میبرد .

دیگر از نامردمیها خسته ام و زیر سکوت قلبهای  آهنی میشکنم .

امشب میخواهم به یاد قشنگ تو شاد باشم،شاید که بیایی

به خدای پروانه ها سوگند دلم را برای با طراوت ماندن نذر کرده ام و سبز بودن را از خدا می خواهم.

میدانم که نگاهت پاکتر از آب و آیینه است .

به قناریها که عاشقانه می خوانند سپرده ام موسیقی انتظار سر دهند.

او می آید

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 13:9 | لینک  | 

خدا جون سلام ، چطوری ؟

با بنده هات چی میکنی ؟

 واسه جهنمت یه جای خالی بذار واسه من ، کم کم دارم بارمو میبندم ، تا آخر سفر چیزی نمونده ، بوشو حس می کنم ، گناه همه وجودم رو گرفته ، خیلی وقته ننشستم باهات یه گپی بزنم ، یه اشکی بریزم ... یه دلی صاف کنم ، بنده هات خیلی اذیتم می کنند ،

بی وفایی ... دروغ ... گناه ... نامردی ... بی مرامی ... بی وجدانی ... ، دنیا رو پر کرده ،

کجاییییییییییییییییی ؟؟؟ کجا ؟ ...

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 7:31 | لینک  |